حکیم نزاری بیرجند

مجموعه اشعار حکیم نزاری بیرجند

تمام اشعار

زندگی نامه و بیوگرافی حکیم نزاری


گر تو نگویی به من من به که دانم ترا

در نظر دیده ای دیده از آنم ترا


من به خود الا چو خود هیچ نبینم دگر

حیف بود گر زخود باز ندانم ترا


هستی من نیستی جز به وجود تو نیست

بود توانم به تو دید توانم ترا


هرچه تو گویی بیا آمدم از تو به تو

من کی ام اندر میان هم به تو خوانم ترا


هم تو نهی بر دلم دست و ترحّم کنی

از تو به بازوی خود کی بستانم ترا


من به جهان در که ام کالبدی نیم جان

گر تو نگویی که من جان و جهانم ترا


جان نزاری به تو زنده والّا نبد

با تو توان بودنی بی تو، چه دانم ترا

دیر شد تا دوست می دارم ترا

آخر ای بخت از درم روزی درآ


من به تو چون تشنه مستعجل به آب

تو چرا از من چنین سیری چرا


گر خطایی در وجود آمد ز من

جان غرامت می دهم بی ماجرا


تو جهان جانی و جان جهان

بی تو گر بر من سرآید گو سرآ


زلف پرتابت مرا دیوانه کرد

چند رنجانی من دیوانه را


هر چه در حسن تو خواهم کرد وصف

تو از آن هستی به خوبی ماورا


قوتی یابد نزاری راستی

گر کند بر سبزه ی خطّت چرا

برخیز ساقیا بده آب حیات را

چون روح کن به معجزه احیا موات را


در حقّ من به ناحق اگر طعنه یی زنند

من نشنوم ز مدّعیان ترّهات را


کو روح معجزی که گر از من کند قبول

در وجه یک قنینه نهم کاینات را


یک ذره عشق بود که از ابتدای کَون

بر من فرو گرفت چنین شش جهات را


می مایه حیات وجودست قصّه چیست

بسط و فرح ازوست نفوس و ذوات را


بسیار در منافع او رنج برده ایم

هم آزموده حل کند این مشکلات را


می نوش بر نبات لب چشمه خضر

ذوقی دگر بود لب چشمه نبات را


رهبان اگر به خواب بدیدی جمال دوست

کی التفات کردی عزی ولات را


محمود تا جمال ایازش نمود روی

برهم شکت بت کده سومنات را


گر می کند نزاری بی چاره بی خودی

سرمایه ی دگر بود اهل ثبات را


فرتوت عشق را به سر خود چه اختیار

هرگز به خود سفینه سبب شد نجات را

رفتم و دریافتم پیر خرابات را

باز نمودم بدو کلّ مهمّات را


گفت به من ای فلان وقت همی درگذشت

بیش عبادت مکن کعبه پرلات را


سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته

چند پرستی چنین محض خیالات را


رفته برون از خیال محو شده در وصال

گر شده ای یافتی کلّ کمالات را


دست برآورده ایم گرچه درین باب نیست

حاجت دستان ما قاضی حاجات را


هم به ترحم کند عاقبت الامر کار

بر سر مستان کند جام مصافات را


چون بر او بود و برد جمله توان گفت نی

بار دگر طالبم عهد ملاقات را


در رصد این محل نیس نزاری ولی

منتخبی می کند شرح موالات را


تا نفسم می رود بر نفسم می رود

رفتم و دریافتم پیر خرابات را

عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را

کز دست او به خواب نبینم حبیب را


گر من شکایتی کنم از غصه رقیب

از باغبان رسد گله ای عندلیب را


ای من غریب شهر تو دانی نه لایق است

گر جانبی نگاه نداری غریب را


من جهد می کنم به وصالت ولی چه سود

دولت مساعدت نکند بی نصیب را


بیمار عشق و دردِ دل و صحت و دوا

ممکن که در خیال نگنجد طبیب را


در مکتب معلّم عشق و مجال آن

باشد محال ابجد هوّز ادیب را


با دوست غم مدار ز دشمن نزاریا

با خویشتن مبر به مصلا صلیب را

نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما را

نه غمی که می توان گفت به هر کس آشکارا


نه دلی که می پذیرد ز مصاحبان نصیحت

نه سری که بر در آرد به سکونت مدارا


نه به مردمی پیامی نه به دوستی سلامی

نظری به حال یاران به از این کنند یارا


نه عنایتی به حالم نه حکایتی به وصلت

نه تو را به لطف یاری نه مرا به گفت یارا


نه به کیسه سیم دارم نه به عقل هنگ و سنگی

تو بری چو سیم داری و دلی چو سنگ خارا


چو غزال غمزه ای کن به سگان کویت ای جان

اثری ز مهربانی نبود دل شما را


به کرشمه ای و غمزی به اشارتی و رمزی

چه شود به دست کردن دل بی دلی نگارا


نظری و التفاتی ز تو انتظار دارم

قَدَری موافقت کن به ستیزه ی قضا را


ز سر بزرگ واری نه ز روی خرده بینی

چه شود که بر نزاری گذری کنی خدا را

به آب توبه فرو شستم آتش صهبا

ز توبه تازه شدم چون گل از نسیم صبا


اسف همی خورم و غصه می کشم شب و روز

که کرده ام به خطا روزگار عمر هبا


نه یک زمان بده ام بی مشقت غربت

نه یک نفس زده ام بی مضرت صهبا


ز شرب خمر چنان ناشکیب چون گویم

چنان مثل که خورشید شیفته ی حربا


نه هیچ راحتم از هم دمی و نه هیچ قرین

نه هیچ لذتی از چاشنی نه هیچ ابا


مدام رفته و خورده مدام با اوباش

همیشه کرده تبرا ز محفل ادبا


گهی به گونه ز بس احتراق صهبا لعل

گهی به چهره ز درد خمار گاه ربا


گهی به کنج خراباتیان گشاده کمر

گهی به پیش کم از خویش رفته بسته قبا


کشیده تیغ زبان بر ملامت مردم

نهاده پنبه به گوش از نصیحت بابا


طلاق داده به یک بار هر دو عالم را

طمع بریده ز چار امهات و هفت آبا


کنون که دارم بلقیس توبه را در بر

چه حاجت است که هدهد خبر دهد ز سبا


توقّعی که به اعمال خیر دارم نیست

جز این که هست تولّای من به آل عبا


نزاریا تو و تسلیم و بنده فرمانی

نه حارثی که کنی از قبول امر ابا

پاکا منّزها متعالی مهیمنا
ای در درون جان و برون از صفات ما

از رحمت تو کم نشود گر به فضل خویش
منت نهی و عفو کنی سیّئات ما

دوران شرّ و فتنه و طوفان و حیرت است
ظلمت حجاب راه شد از شش جهات ما

نوح عنایت توبه به کشتی مغفرت
سعیی کند مگر به خلاص و نجات ما

آلایشی که رفت به آب کرم بشوی
تنزیه ذات پاک تو دارد نه ذات ما

مقصود ما حصول رضا و جوار توست
ورنه چه بیش و کم ز حیات و ممات ما

بی یاد تو اگر نفسی می رود هباست
آری خلاصه یک نفس است از حیات ما

هم تو دهی ز عقده ی تقلیدمان خلاص
ورنه زمانه حل نکند مشکلات ما

ما را ز هول زلزلت الارض باک نیست
حفظ تو بس معاون ما و ثبات ما

یک جرعه گر ز جام تو در کام ما چکد
تا روز حشر کم نشود مسکرات ما


توفیق ده که نام نزاری رود به خیر
بر یاد دوستان تو بعد از وفات ما


تعداد نتایج : 8
ناحیه ی کاربری
در دسترس نیست
در دسترس نیست
در دسترس نیست
ارتباط با ما

پشتیبان سایت :



  • تاریخچه

    وب سایت حکیم نزاری فعالیت خود را از فروردین 1397 شروع کرد

    کلیه ی حقوق و امتیازات این وب سایت متعلق به آرش آهمند است .
    مدیر و گردآورنده ی اطلاعات : مصطفی علیزاده

  • 09124075672
  • ahmand.ir@gmail.com