حکیم نزاری بیرجند

مجموعه اشعار حکیم نزاری بیرجند

تمام اشعار

زندگی نامه و بیوگرافی حکیم نزاری


ره نباشد در حریم عشق هر اوباش را
طاقت خورشید ناممکن بود خفاش را
پادشاهی نیست جز درویشی و آزادگی
پس میسر نیست هفت اقلیم جز قلاش را
گر تفرج می¬کنی باری بیا طوفی بکن
عالم دردی کشان بی غم خوش باش را
دور باش از اهل دنیا زان که نا ایمن بود
روزگار از خوف سلطان حاجب و فراش را
نیک خواه و نیک باش و نیک بین و نیک دان
چون قلم رفته ست بر لوح ازل نقاش را
دم مزن با نفس ناقص مشورت با عقل کن
مرد عاقل کی به نامحرم برد کنکاش را
سینه خالی کن نزاری تا فرود آید ملک
گر نه کی بتوان کشیدن کینه و پرخاش را
آتش خشمت بریزد آب روی ایمن مباش
آب جوی است آب رویت در نظر فحاش را

ساقی ز بامداد روان کن کئوس را
تا گردنان نهند به پیشت رئوس را
زنگار غم به صیقل می بستر از پگاه
صفوت چنین دهند ذوات و نفوس را
وقت سحر چو بانگ برآرد خروس صبح
تو نیز هم به بانگ درآور خروس را
کنج فراغ گیر که در کاینات نیست
شایسته تر ز می کده جایی جلوس را
زنهار می مده به گرانان تندخوی
بوسه چه لایق است و موافق دبوس را
از محتسب مترس که او نیز می¬خورد
عاقل به خویشتن ندهد ره فسوس را
مالک کند به حشر مکافات محتسب
رستم دهد جزا به سزا اشکبوس را
منسوخ کرد شیره رز در معالجت
سغمونیا و تربد و مقل و فلوس را
تا می فروش رام تو باشد نزاریا
یک جو مخر زمانه تند شموس را
فرمان نبرد و پی رو رای و قیاس شد
در خام از آن گناه گرفتند توس را
خودبین مباش و باد مینداز در دماغ
غیرت شجاع راست نه طبل و نه کوس را

تشنه ام ساقی بیاور کاس را
بیش نشنو قول هر نسناس را
تو بگردان دور خود دور زمان
گو بگردان بر سر ما آس را
بامدادان بر سر ما کن سبک
سرگران بر لب کشیده کاس را
تا مگر جانی دهد دل مرده را
یا مگر دفعی کند وسواس را
کس نیارد همچو ما در رزم عشق
طاقت پیکان چون الماس را
پیش تیر ناوک چشمان مست
حد خفتان کی بود قرطاس را
چون نمی¬آید به دستم یار جنس
لاجرم بر هم زنم اجناس را
تا نباید منت منعم کشید
زان سبب بگزیده¬ام افلاس را
می¬کند روشن نزاری عالمی
چون برآرد از دوات انقاس را
مالکی باشد که از روی حسد
معترض باشد مسیح انفاس را

شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح را
ساقیا روح الامین با ماست در ده راح را
الصّلای خفتگان مست در ده پیش از آنک
دردمند از بام مسجد فالق الاصباح را
می بده اصحاب را تا در هم آمیزند باز
جز به می ممکن نباشد اتّصال ارواح را
خانۀ خم باز کن در، پیش تر زان کا فکند
دست روز اندر دهان قفل شب مفتاح را
هان سبک دوری بگردان ای پسر ز آب حیات
آن چنان کز یک دگر در نگسلند اقداح را
کاسه یی بر دست من نه سر سیه ز آب بقم
تا برون آرد ز نیل نفس من تمساح را
خانه پر حورست و اسباب طرب آراسته
در گشاده آسمان دریاب استفتاح را
خیز و در باد سحر در قلزم مجلس فکن
کشتیی کز آشنا عاجز کند ملّاح را
در چنین مجلس خصوصا کز طریق اتّحاد
کرده ام نام نزاری بی نشان اصلاح را

گر تو نگویی به من من به که دانم ترا

در نظر دیده ای دیده از آنم ترا


من به خود الا چو خود هیچ نبینم دگر

حیف بود گر زخود باز ندانم ترا


هستی من نیستی جز به وجود تو نیست

بود توانم به تو دید توانم ترا


هرچه تو گویی بیا آمدم از تو به تو

من کی ام اندر میان هم به تو خوانم ترا


هم تو نهی بر دلم دست و ترحّم کنی

از تو به بازوی خود کی بستانم ترا


من به جهان در که ام کالبدی نیم جان

گر تو نگویی که من جان و جهانم ترا


جان نزاری به تو زنده والّا نبد

با تو توان بودنی بی تو، چه دانم ترا

دیر شد تا دوست می دارم ترا

آخر ای بخت از درم روزی درآ


من به تو چون تشنه مستعجل به آب

تو چرا از من چنین سیری چرا


گر خطایی در وجود آمد ز من

جان غرامت می دهم بی ماجرا


تو جهان جانی و جان جهان

بی تو گر بر من سرآید گو سرآ


زلف پرتابت مرا دیوانه کرد

چند رنجانی من دیوانه را


هر چه در حسن تو خواهم کرد وصف

تو از آن هستی به خوبی ماورا


قوتی یابد نزاری راستی

گر کند بر سبزه ی خطّت چرا

برخیز ساقیا بده آب حیات را

چون روح کن به معجزه احیا موات را


در حقّ من به ناحق اگر طعنه یی زنند

من نشنوم ز مدّعیان ترّهات را


کو روح معجزی که گر از من کند قبول

در وجه یک قنینه نهم کاینات را


یک ذره عشق بود که از ابتدای کَون

بر من فرو گرفت چنین شش جهات را


می مایه حیات وجودست قصّه چیست

بسط و فرح ازوست نفوس و ذوات را


بسیار در منافع او رنج برده ایم

هم آزموده حل کند این مشکلات را


می نوش بر نبات لب چشمه خضر

ذوقی دگر بود لب چشمه نبات را


رهبان اگر به خواب بدیدی جمال دوست

کی التفات کردی عزی ولات را


محمود تا جمال ایازش نمود روی

برهم شکت بت کده سومنات را


گر می کند نزاری بی چاره بی خودی

سرمایه ی دگر بود اهل ثبات را


فرتوت عشق را به سر خود چه اختیار

هرگز به خود سفینه سبب شد نجات را

رفتم و دریافتم پیر خرابات را

باز نمودم بدو کلّ مهمّات را


گفت به من ای فلان وقت همی درگذشت

بیش عبادت مکن کعبه پرلات را


سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته

چند پرستی چنین محض خیالات را


رفته برون از خیال محو شده در وصال

گر شده ای یافتی کلّ کمالات را


دست برآورده ایم گرچه درین باب نیست

حاجت دستان ما قاضی حاجات را


هم به ترحم کند عاقبت الامر کار

بر سر مستان کند جام مصافات را


چون بر او بود و برد جمله توان گفت نی

بار دگر طالبم عهد ملاقات را


در رصد این محل نیس نزاری ولی

منتخبی می کند شرح موالات را


تا نفسم می رود بر نفسم می رود

رفتم و دریافتم پیر خرابات را

عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را

کز دست او به خواب نبینم حبیب را


گر من شکایتی کنم از غصه رقیب

از باغبان رسد گله ای عندلیب را


ای من غریب شهر تو دانی نه لایق است

گر جانبی نگاه نداری غریب را


من جهد می کنم به وصالت ولی چه سود

دولت مساعدت نکند بی نصیب را


بیمار عشق و دردِ دل و صحت و دوا

ممکن که در خیال نگنجد طبیب را


در مکتب معلّم عشق و مجال آن

باشد محال ابجد هوّز ادیب را


با دوست غم مدار ز دشمن نزاریا

با خویشتن مبر به مصلا صلیب را

چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را

خود وفا گویی نمی باید که باشد خوب را


گربه صبر آشفته کاران را غرض حاصل بود

بیش از این ممکن نباشد احتمال ایوب را


طالب وصلم ولیکن عمر ضایع می کنم

زآن که هست ازمن فراغت گونه یی مطلوب را


شادی جانش مرا خود این رضا کی دل دهد

کز من و احوال من باشد غمی محبوب را


نه ز نا دیدن شکیبا ام نه از دیدن به هوش

کی حجاب از پیش برخیزد چون من محجوب را


تا به نا محرم نیفتد ماجرا شب ها روان

کرده ام درصحبت باد صبا مکتوب را


طرفه نبود گر نزاری را به بویش باد صبح

زنده دارد همچنان کز پیرهن یعقوب را

به سرنمی شود از روی شاهدان ما را

نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را


غلام سیم برانم که وقت دل بردن

به لطف در سخن آرند سنگ خارا را


به راستی که قبا بستن و خرامیدن

خوش آمده است ولیکن بلند بالا را


برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجا

که یوسف است ملامت مکن زلیخارا


نه هرشبی که به روز آورم کسی داند

که هم ز درد دلی میبرم سویدا را


پدر مناظره می کرد گفتم ای بابا

در علاج مزن درد بی مدوا را


بیار باده که بر عارفان حرام نشد

حلال نیست ولی زاهدان رعنا را


عجب ز محتسب غلتبان همی دارم

که خود همی خورد منع می کند ما را


نزاریا نفسی جهد کن که دریابی

که دی گذشت و کسی درنیافت فردا را

گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا

حال دل این بی دل میپسند چنین یارا


جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا

هم نیز رهی باید بیرون شوِ سودا را


گر عاشق بی چاره از جور نمی نالد

هم مرحمتی باید معشوقه ی زیبا را


هیهات که مظلومی در دامنت آویزد

امروز کند عاقل اندیشه ی فردا را


گر یاد کنی از من هم حیف بود بر تو

از وصل سخن گفتن کو زهره و کو یارا


ای گل بن باغ من از من دو سخن بشنو

یک بار نصیحت کن آن سرکش رعنا را


گو بیش نزاری را شاید که نرنجانی

گر سر ننهادستم آن بی سر و بی پا را

نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما را

نه غمی که می توان گفت به هر کس آشکارا


نه دلی که می پذیرد ز مصاحبان نصیحت

نه سری که بر در آرد به سکونت مدارا


نه به مردمی پیامی نه به دوستی سلامی

نظری به حال یاران به از این کنند یارا


نه عنایتی به حالم نه حکایتی به وصلت

نه تو را به لطف یاری نه مرا به گفت یارا


نه به کیسه سیم دارم نه به عقل هنگ و سنگی

تو بری چو سیم داری و دلی چو سنگ خارا


چو غزال غمزه ای کن به سگان کویت ای جان

اثری ز مهربانی نبود دل شما را


به کرشمه ای و غمزی به اشارتی و رمزی

چه شود به دست کردن دل بی دلی نگارا


نظری و التفاتی ز تو انتظار دارم

قَدَری موافقت کن به ستیزه ی قضا را


ز سر بزرگ واری نه ز روی خرده بینی

چه شود که بر نزاری گذری کنی خدا را

توبه بشکستند ما را برسرجمع آشکارا

برسرجمع آشکارا توبه بشکستند ما را


خسرو فرخنده انجم حکم کرد و کرد پی گم

دیگری را این تحکّم زهره کی بودی و یارا


متقّی مخمر نشاید کارها را وقت باید

از لعاب اطلس نیاید جز به تدریج و مدارا


چون چنین افتاد سرده جامه ای پر بر کفم نه

بعد از این ترتیبکی ده کارک این بینوا را


هم به غایت شرمسارم هم قیامت در خمارم

چاره ی دیگر ندارم چاره ای در ده نگارا


صد بلا بر من گمارد عشق و یک جو غم ندارد

تا ملامت طاقت آرد کو دلی چون سنگ خارا


کی پذیرد استقامت اضطراب این قیامت

الندامت الندامت ای مسلمانان خدا را


عیب خود باید بدیدن پس زبان در ما کشیدن

ستر خود باید دریدن تا شود روشن شما را


بر نزاری عیب کردن رنج بیهوده ست بردن

خون رز دارد به گردن چون بگرداند قضا را

دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخارا

تا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا


زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزد

شکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را


گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آید

آن دل که داشتم نیز از دست شد قضا را


یاری چنان که باید دیدم ولی دریغا

گر التفات کردی در عشق مبتلا را


ترکی که گر به دعوی از خانقه در آید

از دین و دل بر آرد پیران پارسا را


گر زلف تاب داده باز افکند به گردن

از نافه ی نغوله مشکین کند صبا را


گر فرق او ببیند بالای ماه رویش

خط در کشد منجّم بر چرخ استوا را


در ملک خوب رویی آخر چه کم بباشد

گر بوسه ای ببخشد خشنودی خدا را


زر باید ای نزاری تا کی خروش و زاری

تمکین نمی کند کس درویش بینوا را

همت مجنون نکرد جز به حبیب التجا

لاجرم اندر جهان نام ببرد از وفا


بوی عرق چین تو روح مرا هم چنانک

پیرهن نور دل دیده ی یعقوب را


روضه ی جانم بسوخت آتش حسرت چو نی

تا به کجا می کند آهوی چشمت چرا


آه نزاری بسوخت خرمن صبر و شکیب

ابر صفت کلّه بست دود دلم در هوا


محمل لیلی برفت طاقت مجنون نماند

چند کند احتمال چون نرود بر قفا


داور من عشق بس مظلمه آن جا برم

عشق برافتادگان ظلم ندارد روا

به آب توبه فرو شستم آتش صهبا

ز توبه تازه شدم چون گل از نسیم صبا


اسف همی خورم و غصه می کشم شب و روز

که کرده ام به خطا روزگار عمر هبا


نه یک زمان بده ام بی مشقت غربت

نه یک نفس زده ام بی مضرت صهبا


ز شرب خمر چنان ناشکیب چون گویم

چنان مثل که خورشید شیفته ی حربا


نه هیچ راحتم از هم دمی و نه هیچ قرین

نه هیچ لذتی از چاشنی نه هیچ ابا


مدام رفته و خورده مدام با اوباش

همیشه کرده تبرا ز محفل ادبا


گهی به گونه ز بس احتراق صهبا لعل

گهی به چهره ز درد خمار گاه ربا


گهی به کنج خراباتیان گشاده کمر

گهی به پیش کم از خویش رفته بسته قبا


کشیده تیغ زبان بر ملامت مردم

نهاده پنبه به گوش از نصیحت بابا


طلاق داده به یک بار هر دو عالم را

طمع بریده ز چار امهات و هفت آبا


کنون که دارم بلقیس توبه را در بر

چه حاجت است که هدهد خبر دهد ز سبا


توقّعی که به اعمال خیر دارم نیست

جز این که هست تولّای من به آل عبا


نزاریا تو و تسلیم و بنده فرمانی

نه حارثی که کنی از قبول امر ابا

کاش که من بودمی هم ره باد صبا
تا گذری کردمی وقت سحر بر سبا

نامه ی بلقیس جان سوی سلیمان دل
کس نرساند مگر هدهد باد صبا

گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوست
بیش نبوید کسی نافه ی مشک ختا

بی هده جان می کنم خون جگر می خورم
این منم آخر چنین دوست کجا من کجا

مهر تو با جان من در ازل آمیختند
هجر ، مرا و تو را کی کند از هم جدا

آری اگر حاسدان تعبییه ای ساختند
شکر که نومید نیست بنده ز فضل خدا

ور بستاند ز من دنیی و دین باک نیست
بر همه چیز دگر غیر تو دارم رضا

یوسف جانم تویی زنده به بوی تو ام
چند کنم پیرهن در غم هجرت قبا

پاکا منّزها متعالی مهیمنا
ای در درون جان و برون از صفات ما

از رحمت تو کم نشود گر به فضل خویش
منت نهی و عفو کنی سیّئات ما

دوران شرّ و فتنه و طوفان و حیرت است
ظلمت حجاب راه شد از شش جهات ما

نوح عنایت توبه به کشتی مغفرت
سعیی کند مگر به خلاص و نجات ما

آلایشی که رفت به آب کرم بشوی
تنزیه ذات پاک تو دارد نه ذات ما

مقصود ما حصول رضا و جوار توست
ورنه چه بیش و کم ز حیات و ممات ما

بی یاد تو اگر نفسی می رود هباست
آری خلاصه یک نفس است از حیات ما

هم تو دهی ز عقده ی تقلیدمان خلاص
ورنه زمانه حل نکند مشکلات ما

ما را ز هول زلزلت الارض باک نیست
حفظ تو بس معاون ما و ثبات ما

یک جرعه گر ز جام تو در کام ما چکد
تا روز حشر کم نشود مسکرات ما


توفیق ده که نام نزاری رود به خیر
بر یاد دوستان تو بعد از وفات ما


تعداد نتایج : 19
ناحیه ی کاربری
در دسترس نیست
در دسترس نیست
در دسترس نیست
ارتباط با ما

پشتیبان سایت :



  • تاریخچه

    وب سایت حکیم نزاری فعالیت خود را از فروردین 1397 شروع کرد

    کلیه ی حقوق و امتیازات این وب سایت متعلق به آرش آهمند است .
    مدیر و گردآورنده ی اطلاعات : مصطفی علیزاده

  • 09124075672
  • ahmand.ir@gmail.com